تبليغاتX
برای باسی..برای ادبیات...برای نمردن
دوشنبه نوزدهم اسفند 1387
تا چاپ شدن "تماماً مخصوص"، این وبلاگ ..........

این وبلاگ منتظر است...

 

 منتظر.........

خدانگهدار...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چند نفر از دوستان کامنت خصوصی گذاشته اند:" کتاب های عباس معروفی را از کجا می توانیم پیدا کنیم؟"

 ۱- انتشارات ققنوس

 اینجا را هم نگاه کنید بد نیست.

 

۲- کتاب "فریدون سه پسر داشت" را اینجا بخوانید. عباس معروفی در مورد این کتاب گفته است :" فريدون سه پسر داشت با بيش از سيصد مورد اصلاحی پس از مردود شدن حالا روي سايت قابل دسترسي است. مجاناً هر کسي مي‌تواند چاپ کند يا بخواند. فقط حق‌التاليف نويسنده به باد رفته است."

نوشته شده توسط آیدین معروفی در 13:8 | لینک به این مطلب
یکشنبه هجدهم اسفند 1387
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خبر..خبر..خبر..خبرِ داغ...خبرِ داغ...خبرِ داغ...خبر..خبر...خبر...خبر...خبر...خبرِ داغ...خبر...خبرِ داغ...خبرِ داغ...:

رمان "تماماً مخصوص " عباس معروفی در حال تمام شدن است.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نوشته شده توسط آیدین معروفی در 13:15 | | لینک به این مطلب
شنبه هفدهم اسفند 1387
نقل قول.از عباس معروفی
شماره ی بینهایت:هر کدام از ما می‌توانیم جاهای خالی بسیاری را در ادبیات پر کنیم، هنوز قفسه‌های خالی کتاب بسیار است.

۱-من بعد از سی‌سال نوشتن حالا به این نتیجه رسیدم که تا عاشق مردمت نباشی کتابت را نمی‌خوانند

۲-داستان‌های همينگوی يک کوه يخ است که شش هفتم آن در آب قرار دارد. خواننده فقط يک هفتم آن را می‌بيند، اما تمامی وجود آن را می‌فهمد و به آن شهادت می‌دهد. اطلاعات پنهان بين سطور از قدرت‌های ويژه‌ی همينگوی است. خواننده سطرهای داستان را می‌خواند، ولی احساس می‌کند از جايی اطلاعات بيش‌تری به خونش تزريق شده، و به همين خاطر است که داستان‌های همينگوی فراموش‌شدنی نيست

۳-نویسنده با دوربینش در دالان خاطره شروع به کار می‌کند، رنگ آمیزی می‌کند، کم می‌کند، زیاد می‌کند، و آنچه را که به نمایش می‌گذارد خاطره‌ای است از واقعیت، و اسمش را می‌گذارد داستان یا رمان.

عناصر و آجرهای داستان همین وقایع روزمره‌اند، بن اندیشه‌ی داستان‌های جهان سی و نه و یا چهل تا بیش‌تر نیستند، همین جنایت و مکافات، برادرکشی، جنگ و صلح، حسادت، فقر، پدرکشی و پسر کشی، و بن اندیشه‌های دیگر. اما چند داستان خوانده‌ایم که بن اندیشه‌اش جنایت و مکافات بوده؟ هر چه هست اثر انگشت یک نویسنده است که از بن اندیشه‌های موجود یک اثر ویژه پدید می‌آورد.

داستایوفسکی چه چیزی در شخصیت راسکولنیکوف کار گذاشته که او را جاودانه کرده؟ این را باید شکافت، از سویی در افسونش شناور شد، و از سوی دیگر به راز آن پی برد.

اینکه رستم یلی بوده در سیستان، فردوسی هم بدان معترف است. اما برای من که حالا بعد از هزار سال داستان‌های شاهنامه را می‌خوانم، رستم را به عنوان یک شخصیت ساخته شده در ذهن فردوسی می‌شناسم. من آن یل سیستانی را نمی‌شناسم و لزومی هم ندارد وقتم را تلف کنم تا ببینم کی بوده و چه می‌کرده. من رستمی را می‌خوانم که در دالان خاطره‌ی فردوسی ساخته و پرداخته شده است. آدم‌هایی که از حافظه‌ی تاریخ برداشته شده‌اند، شکل دراماتیک پیدا کرده‌اند و حالا عمر هزار ساله می‌کنند، و در ذهن ما تکرار می‌شوند.

یا هومر در پرداختن به اساطیر یونان، زئوس را ساخته است، پرومته را، هرکول و دیگران را.

زئوس بچه‌های خودش را خورده است تا خدای خدایان شود. دیگر کسی نمی‌خواهد بداند که این اساطیر، دیو خدایانی بوده‌اند که در کوه المپ زندگی شبانی می‌کرده‌اند یا داشته‌اند ادای خدا و ملائک را در می‌آورده‌اند. مسئله همه‌ی بافت دراماتیک آثار خلاقه‌ی ادبی است.
زمانی دور یا نزدیک
چیزی که پستوی اتاقی در نیمه شبی، در گوشه‌ای از دنیا، در زمانی دور یا نزدیک، در دالان خاطره‌ی یک نویسنده شکل گرفته، روی کاغذ آمده، و بعد ستون فقرات حکومت‌ها را هم لابد لرزانده است.

راستی چرا در طول تاریخ ادبیات داستانی این‌همه مورد سوخت و سوز، و تاخت و تاز قرار گرفته؟ آیا خدایی کوچولو که قصه می‌گوید می‌تواند با قصه‌ی داستان و رمان ستون فقرات یک حکومت را بلزاند؟من تا به‌حال نشنیده و جایی نخوانده‌ام که داستان یا رمانی توانسته باشد حکومتی را تغییر دهد یا موجب انقلاب و شورش و قحطی و گرانی و بدبختی و فلاکت شود. اما حاصل رنج نویسندگان مورد بی مهری حاکمان بوده است، و هر چه اثر قوی‌تر و ماندگارتر بوده، بیش‌تر بدان بی مهری شده است. یا لااقل در کشورهایی که حکومت‌های عقب‌افتاده داشته چنین بوده است. شاید همین نشان از قدرتی دارد که در سرشت بشر اسطوره شده؛ و آن چیزی نیست جز عشق و نیاز انسان به قصه.

نیاز به قصه گفتن و قصه شنفتن در نهاد بشر تعبیه شده، و تا بشری روی این زمین هست، قصه هم هست. تنها کیفیت داستان، و تلاش نویسنده برای مانایی داستان است که در این مبارزه، چیزی را در دامن خسته ی ادبیات به دنیا می‌آورد.

۴-نویسنده، بندبازی است که وقتی روی بند قرار گرفت، در برابر نگاه تماشاگرانی است که لزوماً آنها را نمی‌بیند، و لاجرم باید تا آخر راه را بپیماید، اثرش را منتشر کند، به نقدها توجه داشته باشد، تحسین‌ها را از این گوش بشنود و از گوش دیگر بیرون بريزد، به کار بعدی‌اش فکر کند، نقدها، و حتا تقبیح و تحقیر را مزه‌مزه کند و از آنها چیز بیاموزد، و بلد باشد ویترینش را بچیند.

۵-هنگامی که نيکوس کازانتزاکيس برای سرپرستی اموال عموجانش به کوه‌های کرتا می‌رفت، سر راهش در قهوه‌خانه‌ای در بندر با آدم ساده و خوش‌مشربی مواجه شد که وقتی چند استکان باهاش نوشيد، پرسيد اسمت چيست؟ و او در پاسخ گفت: «زوربا. آلکسيس زوربا.»می‌گويند شانس يک بار هم شده در خانه‌ی آدم را می‌زند. شانس در خانه‌ی کازانتزاکيس را زد، و او آدمی به نام زوربا را شناخت

۶-می‌گويند شانس يک بار هم شده در خانه‌ی آدم را می‌زند. گاهی آن را نمی‌شناسيم و از کف می‌دهيمش، گاهی آنقدر سرمان شلوغ است که آن را نمی‌بينيم، گاهی قدرت تشخيص نداريم، گاهی داريم و از دست می‌نهيمش، اما او می‌آيد و ما اگر بغلش نکنيم، باخته‌ايم

۷-قسم می‌خورم که بیشتر نویسندگان نمی‌دانند طرف نقل یعنی چه. آنها خیال می‌کنند طرف نقل همان مخاطب است. می‌گویند من برای کارگران می‌نویسم، من برای دانشجوها می‌نويسم، من برای زن‌ها می‌نويسم، و یا برای هفتاد میلیون آدم روی زمین. اشتباه از همین جا آغاز می‌شود، و آن نوشته تبدیل به یک اثر نمی‌شود. و می‌شود سراپا تناقض؛ نوشته‌ای که خواننده را به دست‌انداز می‌اندازد. هدایت می‌گوید: «من برای سایه‌ام می‌نویسم.» استاندال برای نوشتن "سرخ و سیاه" دچار بحران‌های عظیم روحی می‌شود. چنان احساساتش رقیق است که از یک‌سو کتاب قانون فرانسه را می‌خواند که با منطق و خشکی قانون، کمی خود را از رقت دور کند، و جلو احساساتش رابگیرد که اثرش رمانتيک نشود، از سویی می‌گوید: «خیال می‌کردم دارم برای دوستم نامه می‌نویسم.»اگر "سرخ و سیاه" یک شاهکار به حساب می‌آید، شاید به این خاطر است که طرف نقل استاندال مشخص است. شما با یک اثر یک دست، محکم، زیبا و پر‌کشش روبرویید. در اصل سرخ و سیاه، نامه‌ای است که استاندال برای دوستش نوشته. طرف نقل فرق دارد با مخاطب. اگر طرف نقل من در داستانی برادرم باشد، نمی‌توانم در آن داستان به برادرم مثلاً بگویم: «پدرمان که معلم مدرسه‌ی هدف بود...» و نمی‌توانم بگویم: «ما که دو برادر و سه خواهر بودیم...» برادرم که طرف نقل من باشد از این اطلاعات رو و آشکار جا می‌خورد و می‌گوید: «این داداش ما عقلش را از دست داده؟»

۸-نویسنده در طول روز و در درازای شب، حتا اگر ننویسد، چیزی در ذهنش می‌نویسد، زمانی هم می‌رسد که پشت میز کارش می‌نشیند و تمامی آن چیزهایی را که در ذهنش نوشته بر کاغذ می‌آورد.

۹-من معتقدم داستان و رمان در همان صفحه‌ی اول باید آغاز شود. اینکه نویسنده‌ای مقدمه‌چینی کند تا خواننده را به شخصیت و فضا آشنا سازد، تا آرام آرام در صفحات بعد وارد موضوع شود، تا رفته رفته و به مرور چیزی برای خواننده کشف کند، بازی را باخته است، و خواننده سالن سینمایش را ترک کرده است

۱۰-یک داستان موفق، مثل یک صفحه کاغذ روی این عناصر تقسیم می‌شود: شخصیت‌پردازی، دیالوگ، تصویرسازی، ماجرا و قصه، کشش، عنوان

۱۱-من معتقدم که داستان کوتاه چيزي است که نتوان آن را سرميز شام تعريف کرد. داستان کوتاه را بايد خواند، حالا چطور بنويسيم که نشود تعريفش کرد؟ ... حکايت و قصه که نيست، داستان است. داستان مي نويسيم که يکي بخواند، چون فکر مي کنيم براي آدم هاي باسواد مي نويسيم.

۱۲-اشعار من قرار است به شکل مجموعه يي سه قسمتي چاپ شود. يکي شعرهاي کوتاه است که بعضي مضمون عاشقانه و برخي رنگ و بوي سياسي دارند. ديگري شعرهاي داخل وبلاگ است که با عنوان «نامه هاي عاشقانه» چاپ مي شود. اين نامه ها ديالوگ هاي بين يک زن و مرد است که ديالوگ هاي زن با حروف نازک و مرد با حروف تيره مشخص شده است. اين عاشقانه ها شايد شعر نباشد ولي من به همه آنها ايمان دارم و فکر مي کنم از همه کارهايم بيشتر دوستشان دارم. اين عاشقانه ها يک ويژگي داشت که در قالب ديالوگ بيان مي شد و باز هم يک تجربه جديد بود. براي من صداقت در ديالوگ مهم بود... يک تکه هايي در اين عاشقانه هاست که ساعت پنج صبح از خواب بيدار شدم و عين خوابم را نوشتم... در واقع همه ناخودآگاه من بوده است و قسمت سوم اشعار که «منظومه عين القضاه» است

 

شماره ی بینهایت: شب غريبی است، شب تنگ و تاری که احساس گور بهم دست می دهد. از اينکه ما حاصل تجربه‌های ناکاميم، از اينکه حجله‌ی جوانی و ناکامیِ بچه‌های پرشوروشر ما مدام سر کوچه برپاست، از اينکه فرصت فواره زدن برای آدم‌های خوش‌فکر يک آرزوی محال است. و چه تلخ است و ناگوار که ببينی برق چشمی در تاريکی‌ها خاموش و سرد می‌شود، اما هرگز نتوانی درخشش آن چشم‌ها را از ياد ببری.من تجربه‌ی شکست تا بخواهی در پرونده‌ی زندگی‌ام دارم، شايد بيشترين سياهه‌ی پرونده‌ام همين شکست‌ها بوده، مديريت ماهنامه‌های "گردون" و "آينه انديشه" و "گربه ايرانی"، سردبيری فصلنامه‌ی موسيقی "آهنگ"، مديريت يا همکاری با آنهمه نشر و نشريه و رسانه، و بدنبال همه‌ی اينها شکست و ناکامی و از دست دادن.

 

نوشته شده توسط آیدین معروفی در 10:24 | | لینک به این مطلب
جمعه شانزدهم اسفند 1387
بخوانید...زجر نوشتن را بخوانید. عرق ریختن روح را بخوانید...
این وسواس را بخوانید. وسواس نه...وسوسه...درد...رنج....باسی را بغل کنید...

 

 رمان "تماماً مخصوص" بوی شاهکار میده.... بوی کلمه...بوی مستی.... به شرافتم قسم که بوف کور را از قله زیر می آره... آخ...

منتظریم باسی..........

منتظریم....

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

متن کامل آخرین دفاع عباس معروفی: به خاطر نوشتن محاکمه می‌شوم

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

عباس معروفی: " آیا امروز، روز تجلیل از من است که بیست سال از عمر 38 ساله‌ام را به نوشتن و بوی مُرکب سپری کرده‌ام؟ من به خاطر کار فرهنگی محاکمه می‌شوم، نه برای اختلاس. به خاطر تولیدِ ادبیات خلاقه، نه برای قتل. به خاطر عشق به آدم‌ها و ایران، به خاطر این‌که با هیچ جریان سیاسی جور نبوده‌ام، به خاطر این‌که مثل شاکیانم نمی‌اندیشم، به خاطر نوشتن محاکمه می‌شوم. با دردها و زخم‌های بسیار که دلخوشی‌ها و سرخوشی‌های صادقانه‌ام را این شاکیان به کین بخل و حسد آزرده‌اند" .....

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

نوشته شده توسط آیدین معروفی در 10:20 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387
نقل قول.از عباس معروفی
 شماره ی بی نهایت: روزی بهترین رمان دنیا را می نویسم(آیدین: می دانیم که روزی بهترین رمان دنیا با دستان معجزه گر عباس معروفی خلق می شود... با نبوغش...)

۱-يکي مي گفت: «چقدر سيگار مي کشي؟»
گفتم: «اين ترورها و تلاشي آدم، کي تمام مي شود؟»

۲-و می‌چرخیم و در ادبیات جهان می‌چرخیم، و با آدم‌هایی که نسبت داریم و دوست‌شان داریم زندگی می‌کنیم. با مادام بواری، با پیرمردی که بابا گوریو نام دارد، با اتی‌ین، و قربانی معصومی به نام سانتیاگو ناصر.با این‌همه آدم که قبلاً جایی نبوده‌اند، از قلم نویسنده‌ای بر کاغذ آمده‌اند و حالا در کنار ما زندگی می‌کنند. بعضی شان خوشبخت‌اند. و برخی نه. ولی هستند.

۳-ادبيات ايران جهاني نشده، چون قبيله‌ای بوده، چون جهاني فکر نکرده ‌است. اگر يکي از مشخصه‌هاي جهان، بزرگي باشد، پس جهاني فکر کردن هم بزرگي مي‌خواهد. مگر مي‌شود تو قبيله‌اي فکر کني و جهاني بشوي؟ مگر مي‌شود تو به خودت فکر کني و صدات به خيابان بغل دستي‌ات برسد؟ ما اگر روزي راه بيفتيم و ادبيات‌‌مان را به افغانستان، عراق، ترکيه، آذربايجان، تاجيکستان و پاکستان ببريم، می‌توانيم روز ديگر به فتح قاره‌اي بينديشيم. اما راستش ما هنوز در منطقه قابل شناسايي نيستيم. علاوه بر آن نمی‌دانم چرا ايرانی‌ها اين همه مرعوب غرب‌اند! در تمام زمينه‌ها عرض می‌کنم

 

۴- من واقعاً الگويي برای کار و يا نوشتن ندارم. هميشه به دلم نگاه کرده‌ام و راه رفته‌ام. با سبک و فرم خودم نوشته‌ام

 

۵-در برابر نداشتن تمدن، ما را بی فرهنگ می‌خوانند. ما فرهنگ داريم، ولی تمدن نداريم. ما بايد ياد بگيريم که آدم باشيم.

 

۶- هر داستان و رمانی بر چهار ستون استوار است؛ زمان نقل، مکان نقل، دلیل نقل، و طرف نقل

 

۷-من فکر می‌کنم چهار ستون بدن "بیگانه"‌ی کامو آنقدر سالم است که می‌تواند این اثر را تا ابدیت بر شانه‌های زمان نقل، مکان نقل، دلیل نقل، و طرف نقل نگه دارد.

 

۸- در بهترين دموکراسی، باز هم آنچه غايب است، آزادی‌ست

 

۹-و بعدها می‌فهمی که زندگی خيلی چيز ها هست و  آخرش هم هيچ چيز نيست، به جز چند حرف که  کنار هم می ايستند و تو گاهی يادت می‌رود نقطه، فاصله، خط بکشی...

 

۱۰-در داستان و رمان مدرن نويسنده همواره با پنج نوع زمان درگير است.
زمان دراماتيک، زمان داستانی، زمان فيزيکی، زمان روانی، و زمان تپش.زمان در داستان و رمان مدرن، تا می‌شود، پليسه می‌شود، به شکل آکاردئون درمی‌آيد، تا لايه‌هايی از آن پنهان بماند. به عبارت ديگر زمان در اين‌گونه داستان‌ها حافظه می‌شود، بی‌آنکه نويسنده طول داستان را حذف کند، آنرا ناپيدا و پيدا می‌کند

 

۱۱-يک روز سيمين دانشور به من گفت: «نويسندگان ايران دل‌شان می‌خواهد در حال نوشتن يک داستان شاد عاشقانه بميرند.»

 

۱۲-گاه دلم می‌خواهد به يک غار پناه ببرم و چند روز بخوابم، يا بخوانم، ... و هستم.
خسته که می‌شوم، بعد از کار نوشتن، انگار از زير اقيانوس بالا آمده‌ام، کمی در خانه‌ی دوستان می‌چرخم، انگار می‌روم مهمانی

۱۳-نثر يعنی امضای نويسنده. ذکر مأخذ فقط احترام می‌انگيزد. از امروز نقل هر نوشته‌ی من آزاد است. اگر خواننده نثر مرا نشناسد، لابد جايی از کارم می‌لنگد

۱۴:از اين که خودم را تکرار کنم، هميشه گريخته ام

۱۵:من در تمام عمرم هرگز الگويی نداشته ام. نمی خواستم فلانی بشوم. هميشه دلم خواسته خودم باشم. و می بينيد که هيچ کدام از رمان ها و داستان هايم شبيه ديگری نيست، مجله ای که منتشر می کردم شبيه مجله ای ديگر نبود، کتابفروشی ام در برلين هم با سليقه خودم درست شده و پا گرفته است.

۱۶:نويسنده به محض اين که پشت ميزش می نشيند با چهار نوع سانسور مواجه می شود؛ دولتی، مردمی، ايدئولوژيک، و بدترينش که معمولا بيشترين ضربه را به رمان، به ويژه به نوع رمان های من (سيال ذهن) وارد می آورد، خودسانسوری است.

۱۷:موقع نوشتن "فريدون سه پسر داشت" به محضی که نوک قلم به يک سو می چربيد، تبديل به تاريخ يا موضع گيری سياسی می شد. مدام مثل ماهی از دستم ليز می خورد، و مثل اسبی رام نشدنی، به يک سو کله می کرد. در چهارچوب رمان مهارش کردم، و اين جانم را گرفت. دو سال در اين رمان زندگی کردم و تازه فهميدم سانسور چه بلای دهشتناکی بوده بر سر ما!

۱۸:حدود سی سال است که می نويسم و چاپ می کنم، و تاکنون حتی يکبار هم با سانسور مردمی مواجه نبوده ام. اما صابون انواع ديگرش بارها به تنم خورده، و حالا ديگر نمی توانم خودم را به عنوان رمان نويس در ايران فعلی تصور کنم. بوييدن مادر، يا رمان؟ يکی از اين دو بايد قربانی شود. ترجيح می دهم روزگاران سخت تری را حتی تحمل کنم، اما يک رمان خوب بنويسم. آخر من هنوز شاهکارم را ننوشته ام

شماره ی بینهایت: سياست ناباب اداره سانسور فقط منجر به تأخيرهايی در چاپ کتاب من شده، گاه تا هشت سال، و آن نيز تأثيرهای بدی در معيشت و زندگی ام داشته و دارد. عملا و رسما از حقوق رسمی ام محروم می شوم، اما من که به تفنن رمان نمی نويسم تا بگويم خيلی خوب، حالا می روم چند سالی کار ديگری می کنم و دوباره بر می گردم. هر شب دارم می نويسم، و هر روز ناگزير ده ساعت کار می کنم

نوشته شده توسط آیدین معروفی در 14:7 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387
عباس معروفی اين روزها مشغول ويرايش نهايی رمان «تماما مخصوص» است. مي‌گويد: «رمان چهار بستر دارد؛ ايران، پاکستان، آلمان، و سوئد. يک رويا هم دارد؛ عشق. درد هم دارد؛ تنهايي. تماما مخصوص رمانی است که از نگاه يک روزنامه‌نگار ايرانی به نام عباس ايرانی در برلين روايت مي‌شود. فضا سال‌های تلخ شصت است و فرار و سفر و تنهايي. انسان مي‌گريزد اما به کجا؟ گزيری نيست، مرگ در آستانه نگاه مي‌کند، و عشق دست‌هاش را کاسه‌ی صورت کرده که زندگی را تماشا کند، و گريزی نيست.» اين رمان در چهل و هشت فصل از زبان عباس روايت مي‌شود. معروفی مي‌گويد: «پايانش را هنوز ننوشته‌ام. هميشه فصل آخر را در نسخه‌ی نهايی مي‌نويسم. هيجان اين کشف را دوست دارم.» 

ترجمه رمان «سمفوني مردگان» عباس معروفي به عربي توسط محمد الامين

 سمفونی مردگان: "كدام يک از ما آيدينی پيش رو نداشته است، روح هنرمندی كه به كسوت سوجی ديوانه اش درآورده ايم، به قتلگاهش برده ايم و با اين همه او را جسته ايم و تنها و تنها در ذهن او زنده مانده ايم. كدام يك از ما؟"

از رمان تماماً مخصوص:«همه‌. همه‌ از هم‌ فاصله‌ داريم‌، عباس‌! ما نسل‌ بدبختي‌ هستيم‌. داريم‌ از همديگر انتقام‌ مي‌گيريم‌، راستش‌ را بخواهي‌ دستمان‌ به‌ مقصر اصلي‌ نمي‌رسد، از همديگر انتقام‌ مي‌گيريم‌.»

سمفونی مردگان به عنوان یکی از صد رمان برجسته سال 2007 بریتانیا انتخاب شد.

 عکس های عباس معروفی را در این صفحه ببیند

 به روایت عباس معروفی نویسنده کیست؟

 فریدون سه پسر داشت

عباس معروفی:

" ادبيات داستانی از طريق استقراء رياضی شکل می‌گيرد. يعنی کشف قريه به قريه، يعنی فتح خاکريز به خاکريز، يعنی از جزء به کل رسيدن.
داستان‌نويس گوينده‌ی اخبار نيست که خبرهايی را صادقانه به اطلاع عموم برساند، يا کلی‌گويی کند. جامعه‌شناس و فيلسوف هم نيست. اگر هم روانشناسی می‌داند به اين خاطر است که بر ساختار شخصيت‌های اثرش وقوف داشته باشد، وگرنه روانشناس هم نيست. و آنقدر انعطاف دارد که به تماشای شخصيت‌هاش بنشيند، و ببيند چه کار هيجان‌انگيزی می‌کنند، يا چه حرف تازه‌ای از دهن‌شان در می‌آيد. تحمل‌پذيری‌اش چيزی در حد تحمل‌پذيری خداست، به مخلوقش چشم و گوش و زبان و عقل می‌دهد، و بعد به گفتار و کردار اين موجود دوپا حيران می‌نگرد.

داستان واقعيتی است که جاودانه شده باشد."

 

 

نوشته شده توسط آیدین معروفی در 13:2 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387

 مصاحبه ی جالب با عباس معروفی را بخوانید.

خلاصه:

عباس معروفي، متولد ارديبهشت ۱۳۳۶،

 

اولين داستانش در سال ۱۳۵۵ در مسابقه‌ي قصه‌نويسي جوانان کيهان چاپ شد،

تا اين‌که در سال ۱۳۵۹ اولين مجموعه‌داستانش روبه‌روي آفتاب با تيراژ ده هزار نسخه از سوی نشر انجام کتاب انتشار يافت و خيلي زود ناياب شد.

..یه زندگی پر از درد پر از کلمه پر از نوشتن....مصاحبه را

بخوانید....

گفتگوی عباس معروفی با عباس سلیمی نمین - بخش دوم

:معروفی: من خودم، به عنوان یک نویسنده ایرانی معتقدم که کشور من باید به دست ایرانی اداره شود. با هر نوع جنگی مخالف هستم. خارجی غلط می‌کند که بخواهد در کشور من عرض اندام کند. من واکنش نشان خواهم داد. به هر نوعی که بتوانم. برای من قشنگ است که ایرانی بتواند کشورش را اداره کند.
من تأسف می‌خورم که بسیاری از استعدادها و توان‌مندی‌ها و قابلیت‌های ما به عنوان یک ملت بزرگ، در حال هرز رفتن است

گفتگوی عباس معروفی با عباس سلیمی نمین- بخش نخست

در پنجاه و نهمین نمایشگاه بین‌المللی کتاب فرانکفورت 

 

عباس معروفی کیست؟

عباس معروفی به سال ۱۳۳۶ خورشیدی در تهران متولد شد. فارغ التحصیل هنرهای زیبای تهران در رشته هنرهای دراماتیک است و حدود یازده سال معلم ادبیات در دبیرستان‌های تهران بوده‌است.

نخستین مجموعه داستان او با نام «روبه روی آفتاب» در سال ۱۳۵۹ در تهران منتشر شد. پیش و پس از آن نیز داستان‌های او در برخی مطبوعات به چاپ می‌رسید اما با انتشار «سمفونی مردگان» بود که نامش به عنوان نویسنده تثبیت شد.

در سال ۱۳۶۹ مجله ادبی «گردون» را پایه گذاری کرد و بطور جدی به کار مطبوعات ادبی روی آورد. سبک و روال وی در این نشریه با انتظارات دولت ایران مغایر بود و موجب فشارهای پی در پی و سرانجام محاکمه و توقیف آن شد.

معروفی در پی توقیف «گردون» معروفی ناگزیر به ترک وطن شد. او به آلمان رفت و مدتی از بورس «خانه هاینریش بل» بهره گرفت. اما پس از آن برای گذران زندگی دست به کارهای مختلف زد؛ مدتی به عنوان مدیر یک هتل کار کرد و پس از آن «خانه هنر و ادبیات هدایت» را که کتابفروشی بزرگی است در خیابان کانت برلین، بنیاد نهاد و به کار کتابفروشی مشغول شد. و کلاس‌های داستان نویسی خود را نیز در همان محل تشکیل داد و در حال حاضر از طریق این کارها روزگار می‌گذراند.

تازه ترین اثر چاپ شده معروفی، «فریدون سه پسر داشت» نام دارد و اکنون مشغول نوشتن رمانی است با نام «تماما مخصوص». > او سردبیر نشریه‌ ادبی گردون بود که توقیف شد و خود عباس معروفی زیر فشار دولت ایران، سرانجام از کشور خارج شد.

وی اکنون در برلین زندگی می‌کند

گردون؟

مجله گردون عنوان ماهنامه فرهنگی ادبی اجتماعی بود که از سال ۱۳۶۹ تا ۱۳۷۴ به سردبیری عباس معروفیدر تهران منتشر می‌شد. این مجله همچنین بنیان‌گذار جایزه ی ادبی بود که قلم طلایی گردون نام داشت.

این ماهنامه از سوی نویسندگانی همچون مرتضی در معرض نقد قرار داشت، و دیدگاه‌های آن، دیدگاه لیبرالیستی غربی قلمداد می‌شد.ماهنامه گردون با حکم قضایی تعطیل شد و سردبیر آن نیز پس از مدتی به آلمان مهاجرت کرد. نهضت آزادی علت توقیف مجله را طرح توهین‌آمیز پشت جلد مجله دانسته است.( منبع" ویکیپدیا)

نوشته شده توسط آیدین معروفی در 10:34 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387
اینجا هر مطلبی از عباس معروفی جمع میشه

و هیچ ارتباطی با خود آقای معروفی نداره...

عاشقش شدم

عاشق نبوغش

بقیه ش دست خودم نیست

 

نوشته شده توسط آیدین معروفی در 10:19 | | لینک به این مطلب